تبليغاتX
پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من

پنجره هایی بر حصار عبوس تنهایی من
در این مدینه همینجا سر مرا ببرید.../غلاف تیغ به بازوی مادرم نزنید...


آقتاب
قطره قطره میبارد
و کودکانت
هر شش دقیقه اورا لبیک میگویند
چه سکوتی شده در عالم

حقوق بشر خفه شده
و سازمان ملل، برای شکستن جمجمه سگی ستاد بحران تشکیل میدهد

چه جالب است
دوباره وحشی های ایرانی، صندوق هایشان را از مهر به من پر کرده اند
و متمدنین بر روی دیوارهای معادن طلای من یادگاری مینویسند...

اینجا زمین است خدا
صدایم میرسد ؟
نه اینجا سومالیست ، زمین نیست
اینجا کسی مارا به رسمیت نشناخته است

چرا ، تنها کرکس ها
تنها کرکس ها هستند که خوب قدر دموکراسی را میدانند
هنوز مزه ی دموکراسی بر زیر زبانش هست

فاتحه ای برایم بخوان خدا
که نه تنها متمدنین برایم دقیقه ای سکوت نکردند
که حتی مسلمانان نیز برایم فاتحه ای نفرستادند

کودکم
تلزی میکند
در دستانم
و من خوب میدانم ، معنای این تلزی را

من مسلمانم

برایم یار دبستانی را تکرار کن دوباره
برایم معنای آزادی را بیان کن
کودکم میگوید
هرکه میمیرد ، آزاد میشود
و من میگویم ،صبر کن روزی خوب در راه است ...

آفتاب میبارد
و ستاره ها میهمانی رمضان را به رخم میکشند
خودت گفتی من نیز دعوتم

اینجا سومالیست خدا
زمین نیست
صدایم را از قطعه ای میشنوی که رسمیت ندارد

اینجا سومالیست ....

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 10:35 قبل از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
آرام
آرام قدم بگذار بر باغچه ی رویاهایم
گل های باغچه را تازه آبیاری کرده ام
برای امدنت ، همه صف بسته اند

نسترن بر پیراهنش پاپیون چسبانده
نرگس را میبینی ؟ گونه هایش سرخ شده
قاصدک ها همه رقص آمده اند که از صدای گام هایت
و شاپرک ها دیگر دور گل هایم نمی رقصند
آخر مگر چه دارد گیسوانت؟
نمیدانم

نسیم دوباره میوزد
ولی اینبار خنک
و عاشقانه

تو که می آیی
همه می ایند

خورشید امروز مهربان تر شده
پدرم میگوید ، دیگر گلخانه نیازی نیست
اگر او باشد ، همه فصل ها بهاری می ماند

اعجاز نگاهت تسخیرم میکند
به نگاهت که میدوزم نگاهم را
دیگر هیچ بشکافی نیست برای جدایی این کوک ها

صدای خنده های گل های اطلسی می آید
در گوششان چه گفتی
باز هم نمیدانم
مانده ام در میان این همه ندانستن هایم

سنگ چین های باغچه امروز دلشان نرم شده
تا مبادا پاهایت از سنگ دلی شان رنج بیند

توکه آمدی
جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ را آوردی
و فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ را درک کرده ام

آیه آیه های ایمانم امروز شده سنگ نوشته های تاریخ
قدمت عشقمان تخت جمشید را به سخره میگیرد
و پاکی اش آسمان را به ضجه وا میدارد

قهقهه گل مریم را در اوردی
میترسم اگر نباشی
همه مان پژمرده شویم

بهشتی شده همه لحظه هایم
صدای خنده هایت بلبلان را کشانده به باغم
جاذبه ی صدایت را خوب میشناسم
آن روز اول
وقتی جواب سلام را دادی

به راهروی باغ مینگرم
آه میکشم
دارد تمام میشود سنگ چین هایش
نمیدانم ، پایت را بر خاک ها میگذاری یا نه
کثیف میشود کفشت
دلم التماس میکند به عقلم
میخواهد تا چشمانم را فرش قدمهایت کنم
اما نمیتوانم چشم بردارم از تو

نمیدانم
شاید نتوانسته ام خود را همچون گلها کنم
آخر نگاهی به من هم بینداز

شاید برای اصلاح ریشه هایم
دامنت را بالا بزنی
و کفش هایت را از پای در اوری
وای که زمین آتش گرفته از هیجان لمس پاهایت

گل های شیپوری باغچه ام بندگی را آموخته اند
خم میشوند تا زانو
وقتی تو قامت راست میکنی
ساقه هایشان شکسته از حضور تو
و براستی کسی را تاب ایستادگی نیست
از این همه تو

شل شده کلماتم
سست شده قدم هایم
حتی پای به پای تو قدم هم برداشتن را هم تاب ندارم
تنگ شده دریچه های قلبم
و دریاچه ی چشمانم دوباره فوران کرده
میسوزد چشمانم
تار میبینم قدم هایت را
صدایت دوباره می آید و قطع میشود
دوباره می آید
چشمانم گویی شب میشود و روز میشود
می بیند و نمیبیند تورا
نمیدانم
زمین میچرخد
آسمان قطره قطره به حالم میگرید
میسوزد چشمانم
باران میبارد
صدای پاهایت را خوب نمیشنوم
نکند باز مرا میگذاری و میروی
نکند دوباره باغچه ام را غم بگیرد
بلبلها غمگین میخوانند
چشمانم سیاه میشود
و گوشه ی ابروهایم میسوزد
دوباره شب

به هوش که می ایم
تو رفته ای
گوشه ی اتاقم مانده ام
مادرم را میبینم ، قاشقش را درون لیوان میچرخواند
چشمم سنگین میشود دوباره
بسته میشود
دوباره باز میشود
مادرم میخندد
زیر لب دعا میخواند
آرام برایم قرآن میخواند
دوباره چشمانم میرود
طولانی
بو میکشم اتاقم را
با دستانم به پنجره اتاقم اشاره میکنم
مادر بازش میکند
بویت چنان پیچیده که مستم میکند

لبهای استکان را برروی لب هایم حس میکنم
وصدای مهربان مادر را
آرام میگوید
میبینی چه بویی دارد گل محمدی؟

 

لینک مطلب در سایت شاعران ژارسی زبان وابسته به انجمن بیدل دهلوی هند

[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 3:38 قبل از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
شاید باران باشد
شاید هم از جنس باران
شاید فقط برای تو ببارد
شاید مرا هم غرق در نعمت کند
یا اینکه خورشیدی باشد

که زمستانت را گرم کند
یا مرا در مردادماه
بسوزاند
نمیدانم
شاید ابری باشد در بیابان
که زیر سایه اش بنشینی
و یا برای کودک کشاورز
ببارد
تا پدرش
محکوم کم محصولی امسال نباشد و
مجبور نباشد شبها نیز کار کند
شاید هم خودش باشد
کنار سجاده ی من
یا سجاده ی تو
ببارد برای من
یا برای تو
هرچه باشد
میدانم
باریدن را خوب میداند
سراغش را اگر داری
بگو تشنه ای در بیابان ، جانش اسیر اتش است
باران را برایم بیاورد

 

 

 

 

شاید تو باشی ....

[ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
بی بهانه

شده نام همه نوشته هایم

شده معنای همه نوشته هایم
و  دلیل همه نوشتن هایم

بی بهانه ، برای تو

نمیدانم
این بار نیز بی بهانه بسرایم یا بهانه ای برای
این بی بهانگی بتراشم

شاید تورا بهانه کنم ، و یا یادت را
و شاید نگاه مهربان مادری را بهانه کنم که برای سلامت کودک بیمارش
با تو سخن می گوید

نمیدانم ، شاید التماس باران را 
و یا خنده ی معصومانه ی  برگ های صنوبری حیاتمان را

بهانه  فراوان است ،همیشه بهانه ای دارم
چه بسرایم؟؟

چه بگویم که شرح دهد این سوختن را ؟

میدانم ، همه حرف هایم را آخر بهانه ای میدانی
و به غمزه ای ، آرزوی وصال را بر دلهایم میگذاری

به چشمهایم بنگر
مینگری دریای درونش را ؟

برای تو موج میزنند
تلاطم این موج ها را آرامی نیست ، جز تو

مینگری چشمه هایش را ؟ ، فوران کرده رودخانه ی چشمانم
سیل اشک هایم، دلت را به رحم نیاورده ؟

فریادهایم ، گوش زمین را کر کرده
 صدایم به آسمان نیز میرسد ؟

این بار بهانه هایم را پاسخی باش
لحظه ای محملت را در خواب من نگاه دار ، و سرزمین تاریک قلبم را
خورشید باش

بتاب بر من
خورشید من بتاب

[ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 3:9 قبل از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
 

برای امدنش ، ابتدا باید من و تو ظهور کنیم
انسانیتمان به غیبت کبری رفته
شرفمان را به اندک بهایی فروختیم
و انتظارمان را
با وصال معشوقی زمینی
وصال پنداشتیم
چگونه بیاید
هنگامی که من و تو
هردو در غیبت کبری میباشیم ؟
برای من بیاید
یا برای تو ؟

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 1:57 قبل از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
 

 

هر زمان که میخوام به بهانه ای برات بسرایم

اشعارم خراب میشود

قافیه ها از دستم فرار میکنند و کلمات گویی قطب موافق آهنربای من هستند، میگریزند

آخر همیشه برایت بی بهانه سرودم

لیک اکنون دلم پر است از حرفهایی که همه شان بهانه دارند

بهانه ی تورا

بهانه ی دوری ات را

بهانه ی این همه صبوری و آن همه نازت را

اصلا همه بی بهانه گی هایم بهانه ای شده برای با بهانه سرودن برای تو

برای غمزه ی چشمان تو

چه بهانه بهتر از دلتنگی ؟

چه بهانه بهتر از اینکه هنوز صدای نفس هایت در گوش هایم خانه دارد ،

دست که روی سینه ام میگذرام

دیگر ضربانش را حس نمیکنم ، و همین میشود بهانه ، که گلایه کنم از ربودن قلب هایم ، و فریاد کنم خانه خرابم کردی....

آری ، خانه ای که برای من باشد و تو زیر سقفش نباشی جز خرابه ای نیست ، تویی که به زندگی معنا میدهی و به بودن و نبودن و بهانه هایم رنگ میبخشی

دوباره حرفهایم بی بهانه شده

آخر بی بهانه عاشقت شدم

بی بهانه قلبم را ربودی

و بی بهانه مرا در حسرت فراغ خود سوزاندی

 

بگذار همه بی بهانه گی ها و بهانه هایم را جمع کنم در یک کلمه ، حوصله ات را سر برده ام

همه بی بهانه گی هایم و همه بهانه هایم بهای یک شب به اقامت در خوابم را نمیدهند ؟

السلام علیک یا  رقیه بنت الحسین (سلام الله علیها)

[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 4:1 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
در خود پرسه میزنم
درون دنیایی که تنها برای خود دارمش

سکوت اینجا بیداد میکند
و مختصاتش را کسی جز من نمیداد

اینجا خبری از اکسیژن نیست

شش هایم عشق را درون رگ هایم تزریق میکنند
و صدای تپش های قلبم نام توست

در دنیای درونم خبری از ماه و ستاره نیست

اینجا من شب را تجربه نکرده ام ، تنها نور توست که همچون خورشید ، روز را هدیه میکنند به این دنیا

اینجا مانند زمین نیست ، تنها یک فصل دارد

آنهم تابستان و گرمای عشق توست که عطش را درون سینه ام میگذارد

دنیای درونم بی تو هیچ میشود

وقتی خورشیدی نباشد ، روزی نیست ، و شب اینجا معنی ندارد

تو که نباشی

میشوم جنازه ای زیر سنگ لحد

خورشید من ، دوست دارم بی سواد بمانی و هرگز واژه ی بخیل را نیاموزی

میخواهم همیشه بر من بتابی ، همین گونه ، بی منت

دوباره در آخر سلامت میکنم  و منتظر پاسخ میمانم

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

[ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 7:11 بعد از ظهر ] [ مجنون الحسین علیرضا ] [ ]
درباره وبلاگ

... هستم
متولد : سال 00000000000
وقتی روضه حسین بر دلها دمیدن
وفات : وقتی اشکی نباشد

این اشک نیست آب زلال مطهر است
این چشمه نیست چشمه ای از حوض کوثر است

چشمی که بیشتر به خودش گریه کرده است
فردا کنار فاطمه با آبروتر است

این خیمه ی حسینیه های محرمی است
چادر نماز خاکی زهرای اطهر است

مارا از این تلاطم دنیا هراس نیست
تا کشتی نجات حسینی شناور است

بر من لباس نوکریم را کفن کنید
نوکر بهشت هم برود باز نوکر است

آن سجده های خونی گودال اگر نبود
این قوم هیچ وقت نمیشد خداپرست



مرا نشناختند
که گفتند
بخند
و شاد باش
شاد!
مرا نشناختند
که گفتند:
لب فرو بند
و به سری که درد نمی کند
دستمال مبند.
من اما سرم درد می کرد !
گفتم :
دیروز چاره ساز این سر پر درد
یک پیشانی بند سبز بود
و امروز
جز با زبان سرخ نشاید که ....

گو هر چه بادا باد



راههای ارتباط با من :

آی دی : rezaiy.alireza2009@yahoo.com

ایمیل : rain_love_majnoon@yahoo.com

شماره من :

و نظرات وبلاگم ....
امکانات وب